ببین باز می بارد آرام، 
برف
فریبا و رقصنده و رام، برف
عروسانه می آید از آسمان
در این حجله آرام و پدرام، برف
زمین را سراسر سپیدی گرفت
به هر شاخه ، هر شانه ، هر بام ، برف
نشسته به اندوه انبوه دشت
به بی برگی باغ ایام ، برف

خزان هم به دامان مرگی خزید
کنون فصل سرد سرانجام ، برف
فرو بسته یک شهر ، چشمان خویش
و می بارد آرام آرام ، برف